کمد دیواری

فکر می‌کنم قبلاً هم گفته‌ام که من از وسایلم بیگاری می‌کشم. تا قطرة آخر جانشان را نگیریم دست از سرشان برنمی‌دارم. البته نه اینکه از خساست باشدها، نه. تنبلی هست احتمالاً، ولی خساست نه. بهشان عادت می‌کنم، باهاشان دوستی می‌کنم، بعدش دل کندن برایم سخت می‌شود. حالا بعد از مدت‌ها که دل‌نگران بودم هر لحظه لپتاپ عزیزم بعد از خاموش‌شدن‌های ناگهانی‌اش دیگر بیدار نشود، رفتم و لپتاپ جدیدی خریدم. حالا این‌ها را دارم با همان لپتاپ قدیمی می‌نویسم، همان که از وقتی از خرید برگشتم دارم توی گوشش می‌خوانم: «درسته که باهات خوب تا نکردم، حالا هم یکی دیگه اومده جاتو گرفته، اما تو عشق اول من بودی»

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مرداد 1393ساعت 19:34  توسط نجمه طاهری  | 

شاید دانشجویان همراه با استادان خود تنها گروه جهانی در جامعة اسلامی آن روزها بودند. آنان به کشورهای گوناگون و نژادهای رنگارنگ بستگی داشتند ولی آنچه میان آنان متداول بود برایشان گران‌بهاتر از این تفاوت‌های جالب می‌نمود. زبان‌های مادری آنان نیز گونه‌گون بود ولی، زبان عربی (زبان و ابزار آموزش) استادان و شاگردان را به هم نزدیک‌تر می‌ساخت. دانشجویان عرب، به‌راستی در خیابان‌های شهرهای ایران گم می‌شدند ولی در مسجدها گم و غریب نبودند زیرا هر کسی در آنجا به زبان تازی سخن می‌گفت. آنان در مسجدها می‌توانستند مردمی را ببینند که مانند خودشان بودند و به همان روشی می‌اندیشیدند که آنها هم تفکر می‌کردند.

منیرالدین احمد، نهاد آموزش اسلامی، نگاه معاصر، ۲۱۰تا۲۱۱

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1392ساعت 10:44  توسط نجمه طاهری  | 

به اصطلاح، دوران دانشجویان چیزی نبود جز دوره‌ای که آنان به گردن می‌گرفتند هر روز سر درس‌های گوناگون حضور یابند. آنان صبح زود از پیش یک استاد به نزد استادی دیگر می‌رفتند. این، در همان زمان، یعنی رفتن از مسجدی که در گوشه‌ای از  آن شهر قرار داشت به مسجدی دیگر که در آن گوشة بغداد واقع بود. برای همین است که دانشجویان در حال دویدن  در خیابان‌های شهر دیده می‌شده‌اند. چنین شاگردی که از یک بازار می‌دوید به مردی برخورد. آن مرد او را نگه داشت و پرسید آیا دانشجوی حدیث است. این دانشجو که گیج و مبهوت شده بود پاسخ داد : «بله، من دانشجوی حدیثم ولی، شما از کجا دانستید؟» آن مرد گفت: «احمدبن‌حنبل گفت: اگر دیدی مردی در خیابان می‌دود بدان که یا دیوانه است یا دانشجوی حدیث.» یک بار مردی جلوی خود احمدبن‌حنبل را در حال دویدن در خیابان گرفت. آن مرد از احمد حنبل پرسید: «آیا از این گونه دویدن شرم نمی‌کنی؟ تا کی  می‌خواهی پابه‌پای کودکان بدوی؟» ابن حنبل پاسخ داد: «تا زنده‌ام».

منیرالدین احمد، نهاد آموزش اسلامی، نگاه معاصر، ۲۰۸ 

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1392ساعت 10:41  توسط نجمه طاهری  | 

پارسال همین موقع بود، دو شب قبل از اربعین. ما گروه پنج‌نفرة جداشده از کاروان اصلی، یک روز زودتر به کربلا رسیدیم و هنوز حسینیة محل اقامتمان را پیدا نکرده نبودیم، به خانه‌ای رفتیم تا نمازمان را آنجا بخوانیم و منتظر باشیم تا آقایی که همراهمان بود حسینیه را پیدا کند و به سراغمان بیاید. مادربزرگ خانواده می‌خواست به ما بگوید مرد به این قسمت خانه نمی‌آید و ما می‌توانیم راحت باشیم. می‌گفت «مرد نیست. شوهر نیست». هر دو طرف اصرار داشتیم با هم حرف بزنیم و چیز خاصی هم دستگیرمان نمی‌شد. چند زن عرب دیگر هم بودند که معلوم بود زائرند و در آن خانه مهمان هستند. از ما می‌پرسیدند شب آنجا می‌مانیم (یادم نیست چه چیزی گفتند که منظورشان را فهمیدیم؛ فکر کنم با علامت دستِ زیرِ سر و بستن چشم‌ها) و ما گفتیم نمی‌مانیم.

شام را مهمانشان بودیم. بدون اغراق می‌گویم. آن شب، سفرة شامی که برایمان انداختند «رنگین‌ترین» سفره‌ای بود که به عمرم سرش نشسته بودم. باورم نمی‌شد آن همه رنگ سر یک سفره جمع شود. گریه‌ام گرفته بود. حالا هم که یک دفعه یادم افتاده امشب همان شبِ‌ پارسال است بغض کرده‌ام. آن روز خیلی چیزهای دیگر هم اشکم را درآورد.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1392ساعت 20:45  توسط نجمه طاهری  | 

مسئول امور کلاس‌ها!

یادم نمی‌آید آن اول‌هایی که وارد دانشگاه شدیم مشکلی در تشکیل‌شدن کلاس‌هایمان داشتیم. منظورم از مشکل این است که شمارة کلاسمان مشخص نباشد، یک اتاق را به دو کلاس در یک زمان داده باشند، یک سالن را به دو تشکل در یک زمان داده باشند، استاد و دانشجو یک ربع بیرون سایت منتظر باشند که کسی بیاید درش را باز کند، استاد خبر داده باشد نمی‌آید و دانشجوها سر کلاس منتظرش باشند، روی برد روز و ساعت و شمارة کلاس یک چیز باشد و واقعیت یک چیز دیگر و از این جور اتفاق‌ها. ولی از یک زمانی یک بلا  بر سر دانشکده‌مان نازل شد: یک شغلی تعریف شد به اسم «مسئول امور کلاس‌ها»! از آن موقع از این مدل اتفاق‌ها به‌کرات می‌افتاد. چند باری اعصاب من یکی که خیلی خیلی خرد شد، خصوصاً آن موقعی که عضو انجمن علمی بودم و دنبال هماهنگ‌کردن جایی برای برنامه‌ها.

از اول این هفته گرفتاری‌ای برایم پیش آمد و دانشکده نرفتم. دیروز س رفته از این آقای مسئول امور کلاس‌ها پرسیده «دکتر اباذری امروز کلاس دارن؟ تشکیل میشه؟» و جواب شنیده که «فقط دوشنبه‌ها کلاس داره و فردا هم نمیاد». من وقتی شنیدم تعجب کردم چون هفته پیش اباذری گفته بود حتی سه‌شنبه هم کلاس جبرانی خواهد گذاشت و حالا کنسل کرده. هفته بعد هم که اربعین است و تعطیل. ولی از آنجا که گرفتاری‌ام تا امروز هم ادامه داشت از خداخواسته امروز هم دانشکده نرفتم. حالا متوجه شدم که کلاس تشکیل شده!

حالا خوشحالی من باید این باشد که با شناخت چند ساله از این موجود، عقل کردم و به بچه‌های کلاس پیام ندادم که کلاس تشکیل نمی‌شود وگرنه به قول دوستی ‌«با خاک یکسانت می‌کرد اباذ!»

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1392ساعت 21:4  توسط نجمه طاهری  | 

این ترم جامعه‌شناسی ادبیات دارم با اباذری. دوشنبه‌ها ساعت دو. هفتة پیش که جلسة اول کلاس بود مثل همة جلسه‌اول کلاس‌هایش شروع کرد به پرسیدن اینکه: «چی خوندین». و من هی فکر می‌کردم اگر از من پرسید چه بگویم. و در کمال شگفتی هیچ چیز به ذهنم نمی‌رسید. نه اینکه لزوماً اسم کتاب را یادم نیاید. قضیه این بود که یادم نمی‌آمد داستانشان چه بود، اسم شخصیت اصلی چه بود، چه برسد به اینکه بتوانم راجع بهشان «حرف بزنم». مثلا ً اگر می‌گفتم خانوادة تیبو را خوانده‌ام بیشتر از اینکه «داستان حولِ زندگی دو برادر می‌گذرد که از خلال آن یک جورهایی تاریخ اروپا را قبل و در حین جنگ جهانی اول تصویر می‌کند» چیزی برای گفتن نداشتم. و خوب واکنش اباذری به این حرف‌ها معلوم است که چیست! یا مثلاً دربارة قهرمانان و گورها و تونل ساباتو را خوانده‌ام و می‌دانم که بسیار دوستشان داشته‌ام ولی حتی ذره‌ای یادم نمی‌آید که چه بودند. و این برای منی که یک موقع‌هایی رمان می‌خواندم و شاید نسبت به هم‌سن‌وسالانم زیادتر می‌خواندم خیلی عجیب بود که هیچ چیز در خاطر نداشته باشم. یادم آمد در جلسة اول جامعه‌شناسی ادبیات جوادی یگانه در کارشناسی هم، یک برگه‌ای پخش کرد که یک سری سؤال پرسیده بود، مثل اینکه «چند رمانی که خواندید و دوست داشتید نام ببرید» یا «بهترین داستان فارسی از نظر شما چیست». آن موقع هم بعد از اینکه برگه را دادم اسم کتاب‌ها تازه به ذهنم می‌رسید.

در این چند روز خیلی فکر کردم که چرا اصلاً چیزهایی که خوانده‌ام در ذهنم نمانده‌اند. به یک نکتة جالبی رسیدم. فهمیدم رمان برای من سرگرمی بود، یک سرگرمی دوست‌داشتنی و لذت‌بخش. یک سرگرمی‌ای که تنها کارکردی که غیر از پرکردن فراغت برایش می‌دیدم آشنا کردنم با زندگی‌هایی بود که نمی‌شناختم، شخصیت‌هایی که ندیده بودم و احتمالاً هیچ وقت نمی‌دیدم. فکر می‌کردم تنها راهی که می‌توان از دایرة اطراف فراتر رفت خواندن داستان است. خوب، سرگرمی هم دلیل ندارد که آن قدرها یاد آدم بماند. در همین حد که فلان رمان را خوانده‌ام، دوستش داشتم یا نه، از فلان نویسنده خوشم می‌آید یا نه. حتی در شرایطی که هر رمان یا از هر نویسنده‌ای هم نمی‌خواندم؛ یعنی مثلاً آنقدرها از داستان‌هایی که با عنوان «عامه‌پسند» دسته‌بندی‌شان می‌کنیم هم نمی‌خواندم، رمان‌هایی که یک‌بار جوادی یگانه گفت خوانده می‌شوند تا فراموش شوند.

با رسیدن به این جواب بود که سؤال دیگری برایم مطرح شد. «چرا چند سالی است که دیگر این سرگرمی را ندارم؟». این چند سال هم یکی دو سال بعد از ورود به دانشگاه شروع شد. در ذهنم مرور کردم در همان اوایل دانشجویی سال‌های سگی یوسا را خواندم و دوست داشتم و حالا هیچ چیز ازش در ذهنم نیست. یک مدت بعدتر، سور بز را خواندم و بیشتر از سال‌های سگی در ذهنم هست، حداقل کلیت داستان را یادم هست و شیوة روایتش را می‌دانم. بعد از اینها، جنگ آخرالزمان را از ریحانه گرفتم. شروع کردم به خواندن و به یک جاهایی که رسید دیگر ادامه ندادم. فکر می‌کنم خورد به یک سرشلوغیِ آخرهای ترم و همین طور ماند. کتاب را هنوز به ریحانه پس ندادم چون فکر می‌کردم دوباره شروع می‌کنم به خواندنش. مرور روند خواندن و نخواندن این سه کتاب یک چیزی را برایم روشن کرد: از وقتی بیشتر وارد جامعه‌شناسی شدم کمتر سراغ رمان رفتم. انگار دلیلش این است که دیگر نمی‌توانم مثل قبل به چشم سرگرمی به آن نگاه کنم. انگار فهمیدنش برایم مهم‌تر شده. دیگر صرفاً لذت در میان نیست. جنگ آخرالزمان را نخواندم چون فکر می‌کردم باید سر فرصت خواند، با دقت خواند، فهمید. هی با خودم کلنجار می‌رفتم که فلان اتفاق یعنی چه، فلان شخصیت نماد چیست، فلان حرف را چطور باید تحلیل کرد. آن‌قدر فکر قاطی این تفریح شد که دیگر کنارش گذاشتم.

حالا قضیه، اینهایی که گفتم هم نیست. امروز که از همین کلاس برمی‌گشتم و در تاکسی به همین چیزها فکر می‌کردم، به وجه سرگرمی رمان و این حرف‌ها، از پی بردن به یک نکته بسیار بسیار تعجب کردم. اگر تا اینجا را درست تحلیل کرده باشم، همیشه به خودم دروغ می‌گفتم. همیشه می‌گفتم من علوم انسانی را به ریاضی و تجربی ترجیح دادم چون در این علوم زندگی‌ام تفکیک‌شده نیست، همه چیز درهم است. این‌طور نیست که بگویم الان دارم درس می‌خوانم، الان دارم کار می‌کنم و الان دارم زندگی شخصی‌ام را می‌گذارنم. همیشه درگیرش هستم و اوجش را در جامعه‌شناسی می‌دیدم. حالا برایم روشن شده (؟!) که انگار ناخواسته و نادانسته دلم نمی‌خواسته این‌طور باشد. دلم می‌خواسته رمان برایم سرگرمی بماند، تفریح باشد، آن‌قدرها سرش فکر و آگاهی نگذارم. و حالا که انگار این کار، سخت شده، تا حد خیلی زیادی کنارش گذاشته‌ام. یعنی در زندگی‌ام تفکیک می‌خواهم و مرزبندی مشخص؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1392ساعت 21:9  توسط نجمه طاهری  | 

آتن که آزادترین دموکراسی جهان باستان را به چشم دیده بود، هیچ نظریه‌پرداز یا مدافعی برای آن ایجاد نکرد. نکتة متناقض اما منطقی این است که روم که هرگز چیزی جز الیگارشی محدود و سرکوبگرانه‌ای را تجربه نکرده بود، برجسته‌ترین ستایشگران آزادی را در جهان باستان به وجود آورد. [...] مقایسة این دو جامعة برده‌دار علت این امر را روشن می‌کند. در روم، هیچ جدال اجتماعی بین ادبیات و سیاست وجود نداشت. قدرت و فرهنگ در حلقة‌ بسته‌ای از اشرافیت در زمان جمهوری و امپراتوری متمرکز بود. هرچه حلقة بهره‌مند از آزادی شهری مختص به عصر باستان تنگ‌تر بود، حمایت از آزادی که برای پسینیان به میراث گذاشته شده بود، پالوده‌تر شد و هزار و پانصد سال بعد نیز هنوز به یاد ماندنی و باصلابت است.

گذار از عهد باستان به فئودالیسم، پری اندرسون، ترجمة حسن مرتضوی، نشر ثالث، صص۹۴تا۹۵.

پ.ن. باید این کتاب را خلاصه می‌کردم. نتوانستم این پاراگراف را در متنم بگنجانم. حیفم آمد اصلا جایی ننویسمش!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1392ساعت 20:17  توسط نجمه طاهری  | 

بعد از سال‌ها مقاومت، بالاخره اغفال شدم و وارد فیسبوک شدم. اینقدر گیج شدم در این دنیای جدید، که بعد از انتخاب کردن چند دوست (در زبان این دنیا چه می‌شود؟ اد؟ فالو؟ چی؟) صفحه را بستم و بیرون آمدم. حالا تازه باید یکی را خفت کنم تا دستم را بگیرد ببردم در این دنیا بچرخاند و کوچه‌پس کوچه‌ها، چاله‌چوله‌هایش را نشانم دهد. 

و البته گفتن ندارد که در این روزهای سرشلوغیِ نزدیک ددلاین کارهایم،‌ مریضم که با خودم اینطور می‌کنم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1392ساعت 15:27  توسط نجمه طاهری  | 

نقد مارکسیسم: کروچه

به عقیدة کروچه، برای تبیین علمی امور، می‌بایست فرمول‌هایی کلی پیدا کنیم که کاربرد عام داشته باشند. مارکس گمان داشت چنین کاری کرده است، حال آنکه در واقع نظریه‌اش «از نیاز به توجیه پدیدار اجتماعی خاصی مایه می‌گرفت» و طوری با شور غلیان «سیاستمداران و انقلابگرانی که موجد آن بودند» در هم آمیخته بود که جدا کردنشان از یکدیگر میسر نبود. به نظر کروچه، خطای مارکس در این بود که می‌خواست شناختی را که منشأ و مبنای تاریخی داشت، به زمینه‌های دور از مبدأ گسترش دهد و با این کار به تعاریفی «مثالی[یا ایده‌آل] و صوری» رسیده بود که با هیچ جامعة شناخته شده‌ای رابطة دقیق نداشت.

هیوز، آگاهی و جامعه، صفحة 75

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1392ساعت 19:7  توسط نجمه طاهری  | 

نقد مارکسیسم: پاره‌تو

به عقیدة پاره‌تو، دانشمند علوم اجتماعی مکلف است نخست طرح کلی نظریة پیکار طبقاتی را بپذیرد و سپس درست را از نادرست در آن تفکیک کند. منتها چیزی که ادای این وظیفه را به کاری بغرنج بدل می‌سازد این است که «[کتاب] سرمایه به‌شدت دارای خصوصیات شبهه و ابهام و غموض است که در همة کتب مقدس مشاهده می‌کنیم». و باز چیز دیگری که به اشکال می‌افزاید این است که آثار مارکس و انگلس «آمیزه‌ای خوش‌گوار از عقل و شور و احساس است تا عوام و دانشواران هر یک بتوانند به مذاق خود به تفسیر و تأویل بپردازند و خرسند شوند». عوام تحت تأثیر قدرت ادبی مارکس قرار می‌گیرند و از تصویر زنده‌ای که او از ستمگری‌های سرمایه‌داری ترسیم می‌کند متأثر می‌شوند. دانشوران مفتون ظرافت‌ها و نکته‌سنجی‌های وی می‌شوند و از این فکر احساس غرور می‌کنند که «معنای حقیقی بر عامة خلق پوشیده می‌ماند و فقط ما به کشف آن کامیاب می‌شویم».

هیوز، آگاهی و جامعه، صفحة ۶۸

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1392ساعت 18:56  توسط نجمه طاهری  | 

مطالب قدیمی‌تر