X
تبلیغات
کمد دیواری

کمد دیواری

خانمِ همسایة طبقة پنجم زنگ زد که می‌خواهد بیاید دیدن کربلایی‌ای که من باشم؛ آن هم بعد از بیشتر از ۴۰روز که از برگشتنم می‌گذرد. هی غر زدم به مامان که چرا قبول کردی همین الان بیاید؟ خسته‌ام و حوصله ندارم و حمام نرفته‌ام و از این حرفها. اصلاً هم حالی‌م نمی‌شد که مامان بیچاره، تازه از بیرون آمده و خودش چقدر خسته است.

 خانم همسایه آمد، با یک گلدان بزرگ و خوشگل و خوش‌رنگِ حسن‌یوسف. همین‌طور داریم از دیدنش ذوق می‌کنیم. 

شب تولد امام حسن عسگری، کربلا رفتنم به رویم آورده شد. و سامرایی که نرفتم این بار.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1391ساعت 21:32  توسط نجمه طاهری  | 

خواب می­دیدم که سیگار می­کشم؛ کاری که از آن متنفرم. و این چندمین بار است که این خواب را در 3،4سال اخیر میبینم. و هر بار لذت خیلی زیادی داشته این سیگار کشیدن. نکند به مثابه یک رفیق ناباب عمل کنند این خواب­ها و من واقعا سیگاری شوم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1391ساعت 11:2  توسط نجمه طاهری  | 

آیدا، نوة دایی باباست. همان موقعی که ما تازه آمده بودیم تهران، پدر و مادرش ازدواج کردند. چون ما و آنها فامیل چندانی تهران نداشتیم، رفت و آمدمان زیاد بود. آیدا بچه­ای بود که از همان زمان نوزادی­اش زیاد پیش ما بود. حتی یک موقع­هایی یک هفته خانه ما می­ماندند. مثلا اگر مریض بود، مهد قبولش نمی­کرد برای همین پیش مامان می­ماند. شیطون­ترین بچه­ای بود که دیده بودیم. و عجیب دوستش داشتیم و البته داریم. اما حالا بزرگ شده و به­شدت تغییر کرده. تقریباً از وقتی مدرسه رفته، آرام­تر شده. یک وقت­هایی یاد بچه­تری­هایش می­افتیم و دلمان برایش تنگ می­شود. و البته مثال خوبی است برای آرام کردن مادرانی که بچه­های شیطون و وروجک دارند.

دیشب مامانِ آیدا، فیلم­های حدود یک­سالگی­اش را آورده بود. موقع دیدنش حال عجیبی داشتیم. تمام حرکاتی که می­دیدیم در ذهنمان روشن می­شد. دلمان برایش غنج می­رفت، برای دست­وپا زدنهای تندتندش، برای لذتش وقتی زیر آب بود، برای لباس­هایش که همگی­شان به یادمان بود، برای عروسک­هایش که آن وقت این­قدر زیاد نبودند، برای...

گفتم که آن موقع­ها خیلی خانة ما می­آمدند. برای همین خیلی از فیلم­ها خانة ما گرفته شده بود. خانة قدیممان که چقدر دوستش داشتم/دارم. وسایل قدیمی را می­دیدیم و خاطره­هایشان برایمان زنده می­شد. لباس­هایی که یادمان رفته بود یک زمانی داشتیم. و مهم­تر از همه، خودمان. آن وقتی که موهای سیاه بابا بسیار بیشتر از موهای سفیدش بوده و حالا برعکس شده، چهرة مامان جوان­تر بوده، من و زینب نوجوان حساب می­شدیم (به­خصوص زینب که حالا چهره­اش کاملا شکل گرفته و جاافتاده)، محمدحسین که آن موقع جوانی 20ساله بوده و حالا در مرز 30سالگی است و 4سال پیش زندگی جدیدی شروع کرده، زری­ای که در فیلم نیست چون آن موقع جزء خانوادة ما نبود و حالا برایمان بسیار بسیار عزیز است (برای من که بیشتر از برادرم) و جالب­تر از همه محسن که آن زمان کودک بوده و حالا پسر جوانی شده که از من بزرگ­تر می­زند.

10 سال از آن فیلم می­گذرد. دیشب کادوی تولد آیدا را بهش دادیم. یعنی وقتی تولد 20سالگی­ش می­رسد، ما چطور آدم­هایی شده­ایم؟

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1391ساعت 20:7  توسط نجمه طاهری  | 

وسط درد و بی‌اعصابی و سگیت، نشستم به ادامة پاک کردن اس‌ام‌اس‌ها، تا بار گوشی‌م سبک شود. نوبت مکالمه‌هایم با نون بود امروز. و خواندن هماهنگی‌ها و کارها و پیگیری‌های بچه‌هایمان. و اشک هم اضافه شد به این معجون. ولی با خودم می‌گفتم تصمیم درستی گرفتم. باری برداشتم از دوش همة گروه. ولی به هرحال دلتنگی را نمی‌شود کاری کرد. و یادآوری خاطرات این ۴بچة عزیز.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1391ساعت 15:0  توسط نجمه طاهری  | 

رو

«مطالب چاپ‌شده، انعکاس‌دهنده نظرات نویسندگان هستند.»

این جمله را همچنان در شناسنامة نشریة سمر می‌نویسند، نشریه‌ای که ارگان بسیج دانشکدة علوم اجتماعی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1391ساعت 18:55  توسط نجمه طاهری  | 

دارم نگاهی به فلسفه می‌خوانم، با شروع از پیش‌سقراطیان و یادآوری سلسله جلسات ساره! :)

بعدا نوشت: فهرست کتاب را می‌توانید از اینجا ببینید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391ساعت 12:59  توسط نجمه طاهری  | 

منطق کنش اجتماعی

تابستان هر سال، خیلی سریع‌تر از سال قبلش می‌گذرد. امسال آنقدر زود به نیمه‌های شهریور رسید که الان هاج‌وواج مانده‌ام به کدام کاری برسم که قرار بوده در این سه ماه انجام دهم.

تنها کاری که کرده‌ام خواندن یکی از کتاب‌های لیست بلندبالا و خوش‌خیالانه‌ای بود که برای تابستان نوشته بودم. منطق کنش اجتماعی بودن را می‌گویم. و حالا راضی‌ام که اگر یک کتاب خوانده‌ام، همین بوده.

از بین کتاب‌هایی که در این ۴سال خوانده‌ام، هیچ کدام به این خوبی مفهوم «پیامد ناخواسته» را شرح نداده بودند. تقریبا چیزهایی که به‌صورت پراکنده از این طرف و آن طرف در ذهنم جمع کرده بودم را به‌خوبی نوشته بود. مثال‌هایی هم که آورده، از پژوهش‌های مختلف و جالب جامعه‌شناختی است. از نظریه بازی هم جذاب استفاده کرده. باید زودتر از اینها می‌خواندمش. به نظرم هر جامعه‌شناسی خوانده‌ای باید در دوران کارشناسی بخواندش. از وقتی تمامش کردم، به هر که رسیدم پیشنهادش کردم. اگر کسی، علوم اجتماعی‌خوان، هست که با منطق کنش اجتماعی آشنا نیست، حتما خودش را به او معرفی کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391ساعت 10:15  توسط نجمه طاهری  | 

اللَّهُمَّ اشْفِ كُلَّ مَرِيضٍ

خانه‌مان شده مریضخانه. ماه رمضان امسالمان به مریض‌داری می‌گذرد. البته باور دارم این مریض‌داری، برکت خانه و خانواده‌مان خواهد بود در این ماه. شما هم دعا کنید، آخر درمان این عزیزانمان شفا باشد. 

پ.ن. در دعایتان مادرم را هم فراموش نکنید، تا خدا توانایی و صبرش دهد برای تحمل بار سنگین کار و مسئولیت و نگرانی.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مرداد 1391ساعت 13:55  توسط نجمه طاهری  | 

استاد عزیز،

من که در ایمیلی که فرستادم،‌ گفتم از مکالمه‌های بی‌نتیجه‌ای که انجام شده چقدر ناراضی‌ام، غرهای خودم را هم که زده بودم. دیگر حرفی برای گفتن نداشتم. خودتان گفتید :« هر چه سریع‌تر به من مراجعه کنید.». پس چرا امروز که بعد از چندین بار مراجعه توانستم ببینمتان، طوری رفتار کردید که از آمدنم پشیمان شوم؟ دیگر جابه‌جا کردن وسایل و سر خود را با کارهای دیگر گرم کردن در زمان مکالمه چه معنی‌ای می‌دهد؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 20:46  توسط نجمه طاهری  | 

آخرین امتحان دورة کارشناسی‌ام را دادم و خلاص. کلا این ترم از خودم راضی بودم. تحقیق پزشکی را انجام ندادم؛ برای روش تحقیق،‌ فقط کار نظری‌اش را انجام دادم؛ برای مطالعات سینمایی، هیچ فیلمی نساختم‌؛ برای کاروشغل، که مرا مفتخر کرد آخرین امتحانم باشد، جزوة مزخرف را نخواندم و قبل از امتحان دوستان برایم توضیح دادند،‌ تحقیق را هم یکی دیگر انجام داد و فقط اسم من خورد پای کار.

پ.ن. نبینید این ترمم در همین چند خط خلاصه شد. هر کدام از کلاس‌هایم دریایی بودند برای خودشان. میخواستم از جزوة‌ کاروشغل جملاتی برایتان بنویسم برای فیض رسانی و درک گوشه‌ای از این ترم، اما متأسفانه بعد از امتحان انداختمش دور.

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1391ساعت 16:10  توسط نجمه طاهری  |